امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 28 روز سن داره

مسافری از بهشت

دندادن های نیش شازده کوچولو

یکشنبه 7/2/93 دندان های نیش شازده کوچولوی ما بیرون زد!عشق مامان این هم یک تفاوت شما با بچه های دیگه،آخه معمولا بعد از دندانهای پایین دو تا دندان بالا درمیان اما دندان های نیش شما زودتر دراومدن. چهارشنبه 24/2/93 هم دندان پنجم شما بیرون زد.دندان پایین سمت چپ(کنار دوتا مروارید سفید خوشگلت که قبلا بیرون زده بودن)...امیدوارم همه دندان هات به راحتی دربیان یکی یه دونه مامان... ...
26 ارديبهشت 1393

اولین مروارید سفید شازده کوچولو

شنبه 9/1/93،بعد از تحمل سختی های زیاد سر و کله اولین دندان شازده کوچولوی ما پیدا شد.عزیزدلم باز هم مامانی رو کلی ذوق زده کردی.الهی قربون دندان خوشگلت برم من که یه کوچولو از لثت اومده بیرون.عشق مامان امیدوارم برای دندان های بعدیت کمتر اذیت بشی و راحت دربیان. این هم یک عکس حرفه ای که بابایی از دندان (سمت راست،پایین)شازده کوچولو گرفتن...       من هم به توصیه اطرافیان مقداری آش دندانی برای گل پسرم درست کردم. ...
13 فروردين 1393

شروع تغذیه کمکی گل پسر

نفس مامان با شروع سال جدید من هم تغذیه کمکی رو برات شروع کردم. به توصیه دکتر دهقان هفته اول رو با فرنی آرد برنج و حریره بادام شروع کردم،به این صورت که روز اول یک قاشق مرباخوری فرنی صبح بهت بدم و یک قاشق مرباخوری حریره بادام عصر بهت بدم و میزان رو تا یک هفته روزی یک قاشق اضافه کنم،یعنی روز آخر از هرکدام هفت قاشق بهت بدم. بعد هم سوپ میکس شده بهت بدم و هر سه روز یکبار یک ماده غذایی جدید به سوپت اضافه کنم تا اگر به ماده ای حساسیت داشتی متوجه بشم. اولین سوپی که برات درست کردم مخلوطی از آرد برنج و هویج بود.بعد از سه روز جعفری اضافه کردم و سه روز بعد سینه مرغ.مواد غذایی مثل کدو،لوبیا سبز،کرفس،سیب زمینی و ... در وعده های بعدی اضافه می کنم...
13 فروردين 1393

امیرعلی و رستوران

یکشنبه 10/1/93 برای اولین بار پسرکمون رو بردیم رستوران! دایی عماد به تازگی ماشین خریده و قصد داشت همه رو مهمان کنه.به همین خاطر یکشنبه شب به همراه مادرجون،پدرجون،دایی امین،دایی عماد و ماهرخ جون رفتیم رستوران ژوانی.شما با ورود به رستوران مثل هر جای دیگه ای که برای اولین بار می ری واکنش نشون دادی و به اطراف با تعجب و دقت نگاه می کردی.موقع غذا خوردن هم دست و پا می زدی و شلوغ می کردی و می خواستی غذاهای روی میز رو برداری.به همین خاطر دایی امین زود شامش رو خورد و شما رو برد توی ماشین تا ما راحت غذا بخوریم. این هم جوجوی من که روی صندلی غذا نشسته و به غذاهای روی میز نگاه می کنه.عزیزدلم متاسفانه غذاهای اونجا برای شما مناسب نبود،ان شااله بزرگتر که شدی...
13 فروردين 1393

اولین غلت خوردن جوجوی ما

عزیز دل مامان بالاخره بعد از تلاش ها و تقلاهای فراوان شنبه 21/10 (سه ماه و بیست و سه روزگی) تونستی به تنهایی و بدون کمک من و بابایی غلت بخوری.الهی قربونت برم من که بازم مامانی رو با یه کار تازه کلی ذوق زده کردی... نفس مامان وقتی غلت می زنی من و بابایی کلی ذوق می کنیم و تشویقت می کنیم.فدای گل پسر فعال و با پشتگار خودم بشم من.یه عالمه دوستت دارم نفسم این هم امیرعلی مامان در حال غلت خوردن... عزیزدل مامان در حال تمرکز برای شروع کار... پسرکم همچنان تلاش می کنه و خسته نمیشه... این هم نتیجه کار... فندق مامان خوشحال شده از موفقیتی که کسب کرده،فدای لبخندت... گل پسرم خسته شد و خوابید...   ...
23 دی 1392

اولین پاسپورت امیرعلی

یکشنبه 17/9 صبح زود من و شما و بابایی رفتیم به دفتر پلیس+10 که برای شما و بابایی پاسپورت بگیریم.بابایی از قبل پوشه ها رو گرفته بود و مدارک رو آماده کرده بودیم،یکی از مدارک مورد نیاز عکس 6*4 بود.به همین خاطر ما با موبایل از شما عکس گرفتیم و پدرجون عکست رو بردن یه آتلیه و چاپ کردن.قربون گل پسرم برم من که تو عکس انقدر با جذبه افتاده... ...
20 آذر 1392

اولین "آغون" گفتن شازده کوچولو

عزیز دل مامان،من در طول روز زیاد باهات صحبت می کنم.اتفاقات روزمره رو برات تعریف می کنم،برات کتاب داستان و شعر می خوانم، تو اتاق ها و سالن می برمت و جاهای مختلف رو بهت نشون می دم و برات تو ضیح می دم.شما هم با دقت و کنجکاوانه همه جا رو نگاه می کنی و دست و پا می زنی. کلماتی که بیشتر باهات تمرین می کنم "آغون"،" ماما"،"بابا"،"دد"و... هستند. وقتی باهات حرف می زنم به دهان من خیره می شی و شما هم لباتو تکون می دی و دهانت رو باز و بسته می کنی و صداهای مختلفی از خودت درمیاری. جمعه ٩/٨(دوماه و نه روز) برای اولین بار آغون گفتی، الهی قربونت برم من مامان. وقتی آغون می گی خودت هم می خندی و دست و پا می زنی، وقتی هم من قربون صدقت می رم باز ...
15 آذر 1392

اولین حمام دو نفره

شنبه 25/8 برای اولین بار امیرعلی رو به تنهایی بردم حمام.کار زیاد سختی نبود، خوشبختانه نفس مامان حمام رفتن رو دوست داره و از آب بازی لذت می بره. بعد هم با سشوار موها و بدنش رو خشک کردم و لباس هاش رو تنش کردم. گل پسرم حسابی بی حال شده بود و دلش می خواست بخوابه.من هم یه پتو پیچیدم دور ش و تو بغلم خوابوندمش.قربونت برم من که انقدر ناز لالا کردی عزیزدل مامان...     ...
28 آبان 1392